پاکت که نامه‌ها را دور می‌ریزد - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
پاکت که نامه‌ها را دور می‌ریزد. چطور بیادم میاوری. میاوری یا نه. فکر کردی من هم یکی از همه که آمدم قلابی انداختم و تو باهوش‌وار گریختی و... ؟!نه دوست داشتن آدم را مجاب می‌کند به سکوت. به از دست رفتن. من از تو نرفتم، از دست رفتم و تو می‌توانی دستی برسانی و کاری کنی که نمی‌کنی.تو که قوی شدی و میتونی د...
یعنی که هنوز، هنوز است - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
سه روز است درگیر سگ‌سرفه‌هایی کوفتی شده‌م. از آن شب بارانی که سرکار بودم ماند. شب ِ قبل از روز کوفتی.امشب به افطاری و مثلا تولد خواهرزاده رفتم با لباس کار. و حالای نیمه شب برگشته‌ام بعد از چند ساعت دلقک بازی بی‌وقفه. چرا؟ چون نمی‌توانم هنوز هم نمی‌توانم این خانواده‌ی متضاد را در یک جمع بیش از ۳ نفر ...
سالی که نکوست و کیرخر - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
سالی که نکوست و کیرخر. خیلی امید داریم حالا با این روز گه اول سال چه کنیم؟ تمام روزهای کثافت ۱۴۰۳ را آمدیم که به این گه در گه برسیم ؟چی پیش خودم فکر کردم که دو روز مانده به سال تازه استعفا دادم؟ کدام هویت؟ دارم همه چیز را نفی می‌کنم برای کدام هویت؟ روی اسب مرده شرط بندی کرده‌ام هیچ دارم تازیانه‌اش ه...
روز عبور از پلی که باور نمی‌کردم وجود ندارد - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
در زمان حاضر . این خودش یک فصل است.همین «امروز» که نوشتم را می‌گویم. می‌توانم تقصیر ها را گردن پدرم بیاندازم که نبود از خرداد ۸۰ یا تقصیر مادرم که ...اما می‌شود کمی آرام نشست، و دور از همه در تنهایی آه کشید و پذیرفت که زندگی همین است. همین اشتباه‌های بی‌دلیل و پخش و پراکنده که مجموع می‌شود در آدم. ه...
در سکوت انبار فنی - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
بزرگ می‌شوم یا کوچک نمی‌دانم. دارم آن راه تنها را یاد می‌گیرم. دارم می‌گزینمش از میان همه خوبان. که خوب بودن هم مثل دوست داشتن دیگر دلیل ماندن نیست. دارم دلیل‌های زیادی را پیدا می‌کنم که قبلتر ها دلیل بودند و دیگر نیستند. حالا آدمهای خوبی اطرافم هستند. آدمهایی دوستم دارند و دوستشلن دارم اما همه فاصل...
این را نوشته بودم بگذارم تووی پیجم منصرف شدم و گذاشتمش اینجا - تاریخ: 1405/5/19 ساعت: 6:10
انی سلم لمن سالمکمامام حسین من شعر است، این را در روزگاری می‌نویسم که شمشیر آخر ظلم حسین است و هر جا می‌خواهد سری را ببرد پای حسین را وسط می‌کشد. و این کوه سرهای بریده را با حسین‌حسین‌بازی توجیه می‌کند. و حب الحسین اجننیافسانه باشد یا واقعیت فرقی نمی‌کند از کشته‌های کربلا آن دیوانه را که زره و لباس ...
زخم های ساعتی - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:37
شجاعت یا جسارت یا یک چیزی اتی می خواهد حرف زدن که گمانم دارد در من از دست می رود .از سفر کربلا برگشتم . مادرم را برده بودم . لحظه ی آخر آخرین یادگار پدرم یعنی همان ساعت معیوب شده ی سیکو 5 را هم همراه خودم کردم و بردم . قرار بود جا بماند ولی لحظه ی آخر در فرودگاه به ما ملحق شد . یک ربع بعد از رسیدنم ...
آیهی دوبارهگی - تاریخ: 1403/4/31 ساعت: 15:37
ایستادهام در گذر و تماشا . در صفر. در جایی که ۳۶۰ درجه انتظارت را میکشد تا به یکیشان میل کنی و نمیکنی. اوقاتیست برای خودش. دیوانهام که دائم میدوانمم تا برسم همینجا که هربار یکجاییست برای خودش تازه و منحصر . سکوتم میکند این اوقات. اوقات مرگ و ولادت. مرگِ آنچه بودهای و تولد آنچه نبودهای. سنگی بر کف رو...
- تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 13:14
پولهای رفته، عمرها، توانها، پس کو قانون پایستگی؟ چرا چیزهایی که میروند برای همیشه میروند؟
این ریلی شن شیپ - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 13:14
جالب نیست که وقتی بعد از مدتی به وبلاگی سرمی زنی از آخرین پست به سمت آخرین چیزی که خوانده ای حرکت میکنی؟ به عبارتی خلاف روند واقعیت؛ از واقعیت می روی به جایی که ممکن است مدتها از آن گذشته و حالا نویسنده آدم دیگری شده باشد . همان آدمی که در همان اول بار دیدی . خب چاره چیست ؟ بروی از آنجایی که خوانده ...
اقدامات معدوم - تاریخ: 1403/2/2 ساعت: 13:14
خب .تازگیها مکث می کنم . تلفنم که زنگ میخورَد می توانم مکث کنم و حتی جواب ندهم . پیام ها را که در بلاگفا می بینم مکث می کنم . در مقابل تصمیم ها و موقعیت ها مکث می کنم .مکثم از اضطراب است یا مکانیسمی برای کنترل اضطراب ؟ مکث می کنم روی مکث کردن . مکس یک اسم خارجیست آیا ربطی به ماکسیمم دارد ؟ یعنی زیاد...
به زبانم بیا ای ذکر مسکّن - تاریخ: 1402/12/8 ساعت: 18:25
از بعدازظهر، بعد از قسمت ۱۷ فصل اول اینتریتمنت یک اضطرابی به جانم افتاد. یک شعر نوشتم بعد رفتم سمت خانه مادرم. حالا نیمه شب است و هنوز آن اضطراب مث یک موجود درونم وول میخورد. Adblock test (Why?)
زیستن در هوای برگشتن ها و نگفتن ها - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 18:59
دلم میخواست چیزی دربارهxad ی کامبکxadهای موفق آدم در زندگی بنویسم ولی کلا در همه زمینه ها فکر می کنم آدمها حوصله شنیدن و خواندن ندارند و خب انگار ضرورتی در گفتن هم نمیxadبینم .شاید هم از بس فاصله ی بین ایده و عمل کم شده فرصت نمی شود از ایده پیش از عمل حرف زد و هر دو همزمان در حال تغییر و تکوین اند؛ ...
کمترین ثنا - تاریخ: 1402/11/8 ساعت: 18:59
میxadفهمم. ما وبلاگنویس جماعت به خواندن هم زنده ایم. به همان انگشت شمارهایی که یکی یکی شان را از کامنتها و لینک ها و وبلاگهای به روز شده پیدا کردهxad ایم .این اواخر به سرعت عصبانی میشوم . چند تا عصبانیت شدید هم داشتم این روزها . یکیش که آنقدر سر طرف داد زدم که بعدش صدایم گرفت . بله صدایم گرفت من ِ خ...
شب ِهیچ و آه - تاریخ: 1402/9/26 ساعت: 0:06
در خلوت خانه،سقف، دیوار و در و هر سو به هیچ و آه مزین است. تصمیم داری به ناله و شکایت آلوده نکنی خودت را. سنگینی دلت را چه کار کنی؟صبح سرکار رفتن بیدارت میکند، نیازت به بقا مجابت میکند ارتباطت با واقعیت را حفظ کنی و باز به خانه برگردی. دوست داشتنیهات هم یک جوری در همان هالهی هیچ و آه معلق ِ گرفتاریه...
بارانِ بی دوستت دارم آتش است - تاریخ: 1402/9/15 ساعت: 15:50
داشتم میگفتم نصرت مزخرف گفته : جنگجویی که نجنگید اما شکست خورد .میتونه مزخرف نباشه اما دیدهxad م که وقتی میخوننش ازش جوری برداشت میکنن که مجبورم بگم مزخرفه .من جنگیده م . من همیشه جنگیده م. میام وبلاگهارو میخونم تا اون دیوونه هایی که وجودشونو کلمه میکنن و لالوی کدهای بلاگفا پنهونشون میکنن رو پیدا کن...
اوقات ِ باید - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 0:27
مذابهای تووی دلم می آیند سر انگشتانم سرد میxad شوند . این است که سر انگشتهام سنگین شده و نمی توانم بنویسم . که از آرنج سنگ شده دستهام و جان بلند کردنشان را ندارم .چه سخت دارد میxad گذرد.غم انگیز نیست که آدم به خداحافظی عادت نکند ؟! که هر بار بعد از هر رفتنی انگار اولین بار است که مادر تنهایت گذاشته ...
بد - تاریخ: 1402/9/5 ساعت: 0:27
دو ساعت ِطاقتفرسا داد و بیداد کنم با خواهرم که چرا مشکلاتش را تنها حمل میکند. بعد خسته اسنپ بگیرم بیایم خانه بروم ماشین را بنزین بزنم که بروم استان دیگری دیدن استادم که از زنش میترسم بس که عصبیست. میترسم کاری کنم راهم ندهد از همین دیدارهای دوماه سه ماه یکبار هم محروم شوم. بار پیش بود که رفته بودم دی...
۵۴ روز - تاریخ: 1402/8/3 ساعت: 17:18
گاهی فکر میکنم چه خوب که آدم تنهاست. چه خوب که آدم را تنها میگذارند. یک جایی میگذارندت زیر آفتاب یا تووی باد در سکوت و میروند. بعد تو میمانی و فهمیدن اینکه وقتی آخرش تنهایی این همه بالا و پایین و چپ و راست دویدن را برای چه میخواهی. بعد آرام در همان سکوت سعی میکنی مفصلها را بچرخانی و سعی کنی تکانی بخ...
قالب پوست انداخت یا پوسته ؟ - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 19:33
امشب قالب معمولیات را بعد از دوازده سال عوض کردم.اصرار عجیبی به نگه داشتن همه چیز دارم. کاغذهایی که مال صدهزار سال پیش است تا سیمی که یک وقتی از یک جایی بریده شده . همه چیز فرسوده بود . اما نگه داشته بودم . وقتی خودم و دنیا این همه تغییر و رنگ و رو از سر گذراندهxadایم چرا وبلاگم ...شاید برای همین خو...