باتلاق - تاریخ: 1402/7/25 ساعت: 19:33
فقط من نیستم که بار دیگران را روی دوشم حس میکنم. دیگران هم بار دیگران را حتما حس میکنند. شبیه خفهگی حاجیان در منا شده وضعیت. طوری به هم چپیدهایم که داریم همدیگر را خفه میکنیم و کاریش هم نمیشود کرد. پرس شدیم تووی هم. این وسط خانواده پرجمعیت یعنی خانوادهی پر مصیبت.حسرت به دلم با حقوقم برای خودم کاری ک...
مرا بکاوید - تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 4:47
از صفحه ۱۴۵ رمان «پوست انداختن» بلند میشوم راه میروم. بیست دقیقه بعد شعر احمدرضا احمدی روی لبم مینشیند:«من اکنون بذری درستکار گشتهام»قفلم، قفلی که شاهکلید است. نوشته شده در جمعه ۲۴ شهریور ۱۴۰۲ساعت 0:13 توسط معمولی| |Adblock test (Why?)
حواسم پرت پاکت شد داشت یادم میرفت - تاریخ: 1402/7/1 ساعت: 4:47
روزگاری دلم میخواست تبدیل بشم به آدمی که نمیترسه.حالا میدونم خواستهی نادرستیه، آدم باید تلاش کنه وقتی میترسه بیخیال کاری که فکر میکنه درسته نشه. من آدم جوگیری هستم. زبان متنی که پیش از این میخواندم همینطور محاوره و صمیمی بود پس در من اثر کرد. دارم در برابر دلتنگی مقاومت میکنم. دلتنگیایی که ازش میترس...
وقتی خودم نیستم هم خودمم - تاریخ: 1402/6/18 ساعت: 1:46
چرا آدم حتما باید اشاره کند که روز تولدش را گذرانده و چه و چه؟نوشتههای خوبی خواندم و شنیدم امروز. روز جالبی بود از سه عضو ارضا شدم در این جمعهای که یادم نبود مُد است غمگین بودن. تازه با میم هم غزل خداحافظی را تکرار کردم. دلم را نگذاشتم بسوزد برایمان. برای او که راه رفتهی مرا به شیوهی خودش تجربه خواه...
از هم ریخته - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:17
تقریبا یک ماه پر از ناخوشی داشتم . از کشیدن دندان نهفته و دندان دیگر و صاف شدن دهان بگیر تا ناامیدی ام از کارگاهی که برگزار میxadکنم و بیxadخیالی نوشتن کتابی که خوب داشتم روش کار میxad کردم .شروعش هم از اضطراب خواهرم بود. حس زمین خوردگی دارم از این ماه . انگار همه امیدواری ام برای امسال را ازم گرفت ...
اینهمه بال بال میزنم بالم نشکنه!؟ - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:17
رفتن پیش استادم حالم را بهتر کرد . ولی پاره شدم برای دیدنش. کلی رانندگی در خستگی و بیخوابی. خیال برم داشته ای دی اچ دی دارم . وقتهای اضطراب اینطور میشوم . ندارم .زیادی مضطرب میشوم . این روزها فکر میکنم چرا از رابطه و تعهد و این داستانا میترسم ؟ قبلا فکر میکردم آدمش را پیدا نمیxadکنم الان میxadبینم ک...
دیدی نوشتن مرهمه ؟ - تاریخ: 1402/5/16 ساعت: 17:17
یادم اومد چمه .باز میم بهم نزدیک شده . با همون ویژگیها . تروما رو پیدا کردم . میم هر وقت هست یه جوری هست که هیچکاری جز با اون بودن نمیتونم بکنم . دقیقا مث میم قبلی . خب من چطوری به یکی که دوسم داره بگم که نچسب به من ؟ بگم نیا توو رگام؟ میدونم ترسشونه که باعث میشه سرک بکشن . ولی چرا باید بترسن ؟ هوم ...
عشقهای ممنوعه - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:44
رابطههای پنهانی دارم.مثل رابطهام با این وبلاگ.نمیدانم خاصیتشان در پنهانی بودنشان است یا خاصیتی دیگر دارند که پنهان اند.انگار راههای دررو ام اند.گیر که میکنم رو میکنم بهشان بیکه از چرا و چگونهاش بپرسم.یهو دلم راه دررو خواست. اینجا نزدیکترینش بود، آمدم، قاف از غیبتم پرسیده بود همو که آخرین کامنت را گذ...
درهای بستهی دائم به روی گردهی من - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:44
نوشتهام اما انگار مدتهاست چیزی ننوشتهام.حال خوبی نیست. باز ازهمریخته شدم. خانه را عوض کردهام. و خانهی تازه خیلی بهتر است. میخواهم به شکرانهی این نعمت دیگر گلایه نکنم و بروم بخوابم. راستی چرا نوشتن را مساوی گلایه گرفتهام. چرا سجاد فکر کرده من آدم مناسبیام برای اینکه برای خوب شدن حالش باری روی دوش من ...
نوشته ی آخر - تاریخ: 1401/11/10 ساعت: 14:44
سی و سه سالم شد. وسط کلی دعوا . بعد از روز تولدم مریض شدم تا الان . هنوز هم ضعف و سرگیجه دارم .این آخرین نوشته ی این وبلاگ است.خیلی چیزها را دارم تغییر می دهم .خوشحالم که هنوز شجاعت تغییر دارم. اگرچه از تغییراتی که مجبورم در این بُرهه بدهم واقعا دلم گرفته است .و اکنون یک مرد تنهای 33 ساله ام که با ض...
پارهپارههای از دست رفتن - تاریخ: 1398/12/17 ساعت: 17:34
من بمیرم چه به سر نوشتههایم میآید. حداقل حالا که تووی بدنم هستم فکر میکنم شاید بتوانم تکه تکهی بدنم را جمع شده در گوری بپذیرم اما کلماتم ، چه بلایی سر کلماتم میآید.چه سرنوشت غمانگیزیست اینطور ازهمریخته بودن.جنازهام را تحویل نگیرند انگار خیلی غصه دارد اما چه کسی غصهی تن متلاشی کلماتم را خواهد داشت. ک...
نهال ِ شکسته از ریشه - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
دارم فرو میروم.فرو در یکی چاه.چاهی پر از رنگ ِ کثیف.رنگهای آزاردهنده.نمی نویسم.انگار تمام عمرم ننوشتهام.انگار از اول عمرم تهی بودهام.تهی ِ تهی.خودم هم برای خودم کاری نمیکنم. بدترین قسمتش همینجاست.بدترین قسمتش افتاده روی سینه ام و سنگینتر و سنگینتر میشود.کجایی ای دستها.کمک میخواهم.در حال سقوط و دورشد...
چِ قدر - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
می نویسم.هر روز باید بنویسم یک قدری . از این قدر همین یک قدر هم قدری محسوب می شود .چه جالب امشب شب قدر است .تووی حیاط خانه ی مادرم درازکشیدهام که بخوابم .خنکایی در جریان است که دوستش دارم . در این زی
حمل ِ حمال - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
دلم گرفته.و تهش میبینم به خودم بر میگردد. به سهلانگاریام نسبت به خودم و شرایط زیستنم.اینکه منم فقط چون منم ارزشمندم نمیکند و این قاعدهی روزگار است . هر چه که تو بگو این من منی فلان است و بیسار.ل
امشب کمی لختتر بغلم کن - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
بعد از مدتها دوباره sky از آلبوم تقدیم به خدا از رضا تاجبخش را گذاشتم روی تکرار.چهار سال گدشت از تحریم این آهنگ. پست قبلی را پاک کردم . دوستش نداشتم.چقدر بد که گلایه کردم از بیخوانندهگی. چقدر بد که
نای ِ بینا - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
پیش نمیرود.و وقتی پیش نمیرود یا بایست برگردی یا فرو بروی و این باید به دست و پا زدنی انداخته مرا که اصلا نمیدانم چه کنم و چه میکنم. احساس ناتوانی گره خورده به بیفرصتی. بیفراستی با بیفرصتی آمیخته شده و یک چیز عجیب و غریبی ساخته از من.وقت ِ کار خوابم و تووی خوابهایم آنچه میبینم خستهام میکند. خسته از خ...
نامت را نمی دانم اما میشناسمت - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
ندارم که جز تو . تورا که صدا میزنم با این عمق از درماندگی .تو بگو من همان نامردی هستم که به وقت بلا صدایت میزند . این حرفها به تو نمیآمد و نمیآید.دستم را نگیری شرمندگی خالی دستم را می سوزاند طوری که حتی خاکستری برای باد هم نمیماند.بگیر دستم را بگیر که جان دراز کردنش را هم جز به قدر این لغت ندارم .دو...
زیبای ِ طبیعی - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
دم صبحی همینطور خسته خسته دست ببرم به نرمای سینه ات و روان کنم دستم را به تمام تنت را دوست دارم الان.بگیرمت به بغل لبهایت را ببوسم را . بیدارت نکنم اما که اذیت شوی و تنها به فشارمت در بغلم زیر پوشیدهی لحاف و غصهام بگیرد که نکند خوابی جز من میبینی.وای یادم میآید یکهو چه اوضاع خرابیست و تشویش به جانم ...
این طور نگاهم میکنی بهترم - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
خستهام.خسته از زیر پای خودم بودن.از دیگران گله ندارم، حتی از خودم شکوه نمیکنم. فقط خستهام کمی.از تکرار ِ نگاه ِ خودم به زیر ِ پایِ خودم. رد نمیشوم از خودم حتی که به خودم برسم. دائم میروم و برمیگ
دل ِ داوود - تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 11:41
درماندهام. نشستهام میان راه و نگاه ِ عابرها میکنم و غم از نگاهم میریزد بیکه از چشمم اشکی بیاید.نگاهی جلبم نمیشود که سرها گرم ِ رفتار ِ روزانه است. نه همراهی در کار است نه مقصدی و برای من که لذت