درماندهام. نشستهام میان راه و نگاه ِ عابرها میکنم و غم از نگاهم میریزد بیکه از چشمم اشکی بیاید.
نگاهی جلبم نمیشود که سرها گرم ِ رفتار ِ روزانه است. نه همراهی در کار است نه مقصدی و برای من که لذت ِ تنها راه رفتن را فراموش کردهام چه وقت ِ عذابیست.
به دلم میگویم این همه چیز؛ این همه چیز کوچک و بزرگ . چیزی بخواه. کسی را صدا کن.
دلم ساکت نشسته میان ِ راه و حیران حیران نگاه ِ هیچکجا میکند. دلم هم از دست من خسته شده. مینشینم روبرویش و نگاهی مملوء از "چه کنم" را میدوزم به پَرت ِ حواساش.
صدایش میزنم : دل ِ داوود! صورتش را برمیگرداند طرفم. جای خالی ِ اشک را روی صورتش میبوسم میگویم ما هنوز زندهایم گور ِ بابای رفتن اصلا بیا تا ابد همینطور درمانده با هم بنشینیم هرچه میخواهد بشود ما هنوز باهمیم.
ما هنوز با همیم عزیزم.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان