دو ساعت ِطاقتفرسا داد و بیداد کنم با خواهرم که چرا مشکلاتش را تنها حمل میکند. بعد خسته اسنپ بگیرم بیایم خانه بروم ماشین را بنزین بزنم که بروم استان دیگری دیدن استادم که از زنش میترسم بس که عصبیست. میترسم کاری کنم راهم ندهد از همین دیدارهای دوماه سه ماه یکبار هم محروم شوم. بار پیش بود که رفته بودم دیدن استادم و وسط دیدار پیام گرفتم «واقعا بسه دیگه» و حالا حالم خیلی بدتر است.
دیروز یک شوک عصبی شدید بهم تحمیل شد. هنوز گلویم ، زیر قفسه سینهام و عضلاتم درد میکند. مادرم از شدت بیماریهای درونیش سیاهتر شده. بغض میکند میخواهد به کربلا که میفرستمش خودم هم بروم و نمیداند دارد چه بازیایی سرم درمیآورد. چه قدر این خانواده رنجور و رنجدهندهاند.
آخر لطف خانواده این است که بگویند تو نباشی ما راحت تریم و خودشان را بزنند به قربانی بازی.
از همه بریدهام. چقدر همه چیز روی بدش را کرده به عالم.
من خوبم و فقط نیاز دارم کمی در تنهایی گریه کنم. گریهای که نمیآید را. گریهای که نمیآید و تمام فک را درگیر میکند. گریهای که دیگر نمیخواهمش را.
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدیان